خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دسته‌ی ‘نثر’

مرد تنهای بی غصه

مرد سلانه دو قدم به جلو و یک گام به پس راه می رفت نه اینکه هدف نداشته باشد به چیزی هم فکر می کرد شاید از گوشه پیاده رو در کنار مغازه های تعطیل نیمه شب جمعه راهش را به آرامی به سمت جوی کشید صدایی در آورد از ته دل استفراغ کرد خیلی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

لباس پلنگی رنگ رو رفته اش را به تن کرده بود تسبیح به دست و ریش بلند خنده را از زیر پشم و کرک درهمش هویدا کرده بود. پاچه کفشش را داده بود داخل پوتین که مهم نبود واکس خورده است یا نه با لحجه دریده و لاتی گفت: این یه هفته بهتون خیلی خوش [...]

نوشته را کامل بخوانید »

در لابه لای بوی صبح
پرنده غربت
در اشک های بیدارباش شبنم
نام مرا می خواند
 
هزار تپش خواستن از دل من
هزار خنده خواهش از لبهای تو
هزار قالب دوستت دارم
برای آجرهای فاصله
 
در لابه لای ازدحام سفر
پرنده صبح
اندر دهندره شبنم
نام مرا خواند
 
مهرآباد/ اسفند 87
 
تسلیم هرگز
اشرف پهلوی به ایران خیانت اندکی نکرد. در لابه لای خاندان پهلوی از بدنام ها بود. [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نامه

 
ناصر جان سلام
امیدوارم حالت خوب باشد. اگر از احوالات ما جویا شده باشی باید بگویم هیچ ملالی نیست به جز دوری شما.
ناصر جان این نامه را دارم برایت سر دستی می نویسم که مثلا اگر نبودم یادت باشد که یک چیزهایی هم گفتم حالا گیرم در یادت بماند یا آنطوری که می گویند از [...]

نوشته را کامل بخوانید »

شهر غبار و مشاهدان مبهوت

دور دست غبار، پرچین خواستن است. یک تلاش سخت و نفس گیر برای ورود به این غبار وجود دارد. اما همه این سختی ها و تلاش ها، پنهانی و دور از چشم های فضول دیگران صورت میگیرد. کسانی که توانسته باشند به نوعی شرایط ورود به دنیای غبار را در خود ایجاد نمایند با آنها [...]

نوشته را کامل بخوانید »

مانترا آخر خط

ساعت از ده شب نگذشته بود، همین طوری از سر بیکاری یا شاید برای این که کاری کرده باشد رفت توی رختخواب. اتاق سرد بود پاها را جمع کرد زیر شکمش تا نلرزد.
حتما بیشتر از دو سه ساعت نخوابیده بود. ولی در همین مدت مثل روزهای پیش یک چیزهایی مثل خواب و کابوس دید. بیدار [...]

نوشته را کامل بخوانید »

باد آرامی قطرات حالا دیگر تند باران را به برگ های درخت ها و بوته های سیاه شده در هجوم تاریکی و شب می کوبید. شب بود و سکوتش آن سان که آسوده بتوان موسیقی باران را با گوشی شنید و با دیگری سکوت را که اگر برگی به جز نوازش باران خواست عشوه ای [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نیایش مستی

خدایا بر ما روا مدار که یک شب سر بی شراب زمین بگذاریم.
 
سلامتی آن ها که ماندند نه
نوش آن ها که رفتند، که بدانیم زندگی گذاشتن و رفتن است.
 
نه به این امید که صد سالی عمر کنیم
فقط برای غنیمت دانستن این نفس که دارد بالا می آید.
مگر مرگ نجات بدهد مرد را، از هزارسال بنده [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نشانی

آهان! یادم اومد کجا دیده بودمت
تو دستشویی

نوشته را کامل بخوانید »

 
خیابان، خارجی
صبح-ظهر ابری پاییزی است. خیابان خلوت و هوا سرد
پراید سفید وارد کادر می شود. یا ترمزی خشک و خشن پارک می کند. راننده اش دختر جوان پیاده می شود و داخل داروخانه می رود.
 
داروخانه، داخلی
زنی چادری و دختری نوجوان روی صندلی های انتظار نشسته اند.
صدای مرد نسخه پیچ: خانم قرص انسولینی هم که سری [...]

نوشته را کامل بخوانید »