مرد سلانه دو قدم به جلو و یک گام به پس راه می رفت نه اینکه هدف نداشته باشد به چیزی هم فکر می کرد شاید از گوشه پیاده رو در کنار مغازه های تعطیل نیمه شب جمعه راهش را به آرامی به سمت جوی کشید صدایی در آورد از ته دل استفراغ کرد خیلی [...]
بایگانیِ دستهی ‘نثر’
مرد تنهای بی غصه
ارسالشده در نثر, tagged داستانک در دسامبر 19, 2009 | بیان دیدگاه »
ارسالشده در از خود نوشتن, فرهنگ و جامعه, نثر در ژوئن 14, 2009 | بیان دیدگاه »
لباس پلنگی رنگ رو رفته اش را به تن کرده بود تسبیح به دست و ریش بلند خنده را از زیر پشم و کرک درهمش هویدا کرده بود. پاچه کفشش را داده بود داخل پوتین که مهم نبود واکس خورده است یا نه با لحجه دریده و لاتی گفت: این یه هفته بهتون خیلی خوش [...]
اصفهان نامه
ارسالشده در فتو, نثر, tagged فوتو, فوتو بلاگ, نقش جهان, اصفهان, سفرنامه, سی و سه پل در مارس 14, 2009 | بیان دیدگاه »
در لابه لای بوی صبح
پرنده غربت
در اشک های بیدارباش شبنم
نام مرا می خواند
هزار تپش خواستن از دل من
هزار خنده خواهش از لبهای تو
هزار قالب دوستت دارم
برای آجرهای فاصله
در لابه لای ازدحام سفر
پرنده صبح
اندر دهندره شبنم
نام مرا خواند
مهرآباد/ اسفند 87
تسلیم هرگز
اشرف پهلوی به ایران خیانت اندکی نکرد. در لابه لای خاندان پهلوی از بدنام ها بود. [...]
نامه
ارسالشده در نثر در مارس 4, 2009 | بیان دیدگاه »
ناصر جان سلام
امیدوارم حالت خوب باشد. اگر از احوالات ما جویا شده باشی باید بگویم هیچ ملالی نیست به جز دوری شما.
ناصر جان این نامه را دارم برایت سر دستی می نویسم که مثلا اگر نبودم یادت باشد که یک چیزهایی هم گفتم حالا گیرم در یادت بماند یا آنطوری که می گویند از [...]
شهر غبار و مشاهدان مبهوت
ارسالشده در نثر در فوریه 22, 2009 | بیان دیدگاه »
دور دست غبار، پرچین خواستن است. یک تلاش سخت و نفس گیر برای ورود به این غبار وجود دارد. اما همه این سختی ها و تلاش ها، پنهانی و دور از چشم های فضول دیگران صورت میگیرد. کسانی که توانسته باشند به نوعی شرایط ورود به دنیای غبار را در خود ایجاد نمایند با آنها [...]
مانترا آخر خط
ارسالشده در نثر در ژانویه 14, 2009 | بیان دیدگاه »
ساعت از ده شب نگذشته بود، همین طوری از سر بیکاری یا شاید برای این که کاری کرده باشد رفت توی رختخواب. اتاق سرد بود پاها را جمع کرد زیر شکمش تا نلرزد.
حتما بیشتر از دو سه ساعت نخوابیده بود. ولی در همین مدت مثل روزهای پیش یک چیزهایی مثل خواب و کابوس دید. بیدار [...]
داستانک (طرح)
ارسالشده در نثر, tagged گیلان, پاپک, آذر, آذرپایگان, آذرپادگان, آذرآبادگان, آذربایجان, بهرام, بابک, جی در دسامبر 26, 2008 | بیان دیدگاه »
باد آرامی قطرات حالا دیگر تند باران را به برگ های درخت ها و بوته های سیاه شده در هجوم تاریکی و شب می کوبید. شب بود و سکوتش آن سان که آسوده بتوان موسیقی باران را با گوشی شنید و با دیگری سکوت را که اگر برگی به جز نوازش باران خواست عشوه ای [...]
نیایش مستی
ارسالشده در نثر, tagged مستی, نوش, نیایش, انگور, باده, تاک, سلامتی در دسامبر 24, 2008 | ۱ دیدگاه »
خدایا بر ما روا مدار که یک شب سر بی شراب زمین بگذاریم.
سلامتی آن ها که ماندند نه
نوش آن ها که رفتند، که بدانیم زندگی گذاشتن و رفتن است.
نه به این امید که صد سالی عمر کنیم
فقط برای غنیمت دانستن این نفس که دارد بالا می آید.
مگر مرگ نجات بدهد مرد را، از هزارسال بنده [...]
نشانی
ارسالشده در نثر, tagged نشانی در دسامبر 22, 2008 | بیان دیدگاه »
آهان! یادم اومد کجا دیده بودمت
تو دستشویی
نمایشنامه
ارسالشده در نثر, tagged فیلم نامه, پراید, داروخانه, بی بی چک, بارداری, حاملگی, baby check در نوامبر 30, 2008 | بیان دیدگاه »
خیابان، خارجی
صبح-ظهر ابری پاییزی است. خیابان خلوت و هوا سرد
پراید سفید وارد کادر می شود. یا ترمزی خشک و خشن پارک می کند. راننده اش دختر جوان پیاده می شود و داخل داروخانه می رود.
داروخانه، داخلی
زنی چادری و دختری نوجوان روی صندلی های انتظار نشسته اند.
صدای مرد نسخه پیچ: خانم قرص انسولینی هم که سری [...]