خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دسته‌ی ‘غزل غزل ها’

یک روز از این جا می روم
این جا که قاصدک ندارد
بدون سنجاقک زندگانی کردن شوقی چنان ندارد
و من از هر صدایی که از گلوی تو نیست سخت بیزارم
 
آخر به چه زبانی بگویم از ساعت دیواری بدم می آید
از عکس هایی که بابا را چهل سال جوانتر نشان می دهد
و از نگاه تو وقتی در چشمخانه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

سلام و حسرتی

به کی سلام کنم
وقتی وداع وسوسه ایست در فاصله ی انتظار و بوسه
 
کوه ها از هم نمی گریزند
و چشمه از قندیل نمی هراسد
من از تو نمی گریزم
و هراس مگر انجماد دست های تو نیست
اما
وقتی ابرهای آسمان بر وطن پرواز می نشینند
در التهاب کدام تپش نبضت باور کنم با منی
تو که کابوس نبودنت هم از آن [...]

نوشته را کامل بخوانید »

مردم به پیش!

همچو شامی ورا صبایی هست
در تو آن جوهر بهایی هست
می زند دشمنت به اهرمنی
بی خبر زان تورا خدایی هست
تو چه خوبی که بهر دد منشیش
هم زمهرش به دل هوایی هست
آفرین بر تو که به دست تهی
باورت هست که رهایی هست
ره همه بسته است می دانم
لیک بر این گذر ماوایی هست
دست ما در ضیافت شورش
حرفمان چاره [...]

نوشته را کامل بخوانید »

 
ما مردمیم سایه داریم، صدا داریم
سبزیم
بر پاهای پایداری ایستاده ایم
و چشمهای امیدمان دنیا را قواره می کند
 
دنیا اعجوبه غریبی است
کانون فاحشه ها و فریادرسان قصه
 
چه تفاوت است میان چاقوکشان مقدس بهشت ماوا که نماز میت ما را به دعای شبانه نشستند
و فاتحان بی همه چیز قلعه قفل شکسته اشرف
میان لاشخورهای اتیوپی و تیر غیب کدام [...]

نوشته را کامل بخوانید »

به مردم که سبزند
 
ای هم وطن دلم به هوای تو می زند
در غربتم ولیک صفای تو می زند
از غربت وطن که به خشم ضحاک سوخت
این آتش تنم ز شرای تو می زند
تو و حضور گرم و غریو حمایتت
وین دیو زشت رو به جفای تو می زند
ربش بگفته است که گیرند نفس تو را
قلب دموکراسی ز [...]

نوشته را کامل بخوانید »

ندا جان! خواهر نازم
تو را انگار مام میهن از بهر فداکاری
شجاعت افزونی ما
زایید
و پنداری تو را یک ابر
از آسمان های آزادی
بر این تیه سراپا زجر و زندان
نام او ایران
بارید
 
تویی از پشت تهمینه
نشان رستمت بر گیس بسته*
میان لشکر ظلمت به رخش غیرتت
فریاد کردی شیر مانند:
“منم یک زن
زنی ایرانیم زین گونه آزاده
به یوغ باشد و چشم و [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دشمن این خاک تویی

“خس و خاشاک تویی دشمن این خاک تویی”
دیو در راک تویی اینهمه ناپاک تویی
زاده ی درد منم نام او مرد منم
آن که گل کرد منم کمتر از خاک تویی
غیرت آویز تنم بی هراس از تو منم
هم از این شور و شرم مرده از باک تویی
سوگوار پدرم خواهر از دست دهم
سینه ی برادرم آن که کرد [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نوروزی

هفت سین امسال
سفره سبزی است
که سلام آزادی را به انتظار نشسته است
 
آیینه عید دیدنی در رویا
و بوسه نخست در کار لحظه شماری
دل اما در اندوه تاریکی گذشته می گرید
 
عیدانه من
عبور نگاه تو
بر شبح خاطره
وقتی که دست ها
در سیاهخانه این سکوت جست و جو را ناکام نموده اند
 
هفت سین امسال
سرود چشم به راهی است
که ما را [...]

نوشته را کامل بخوانید »

زنی را دیدم
توله اش به دنبال کون گنده اش
کلید می انداخت تا در را باز کند
 
گفتم زندگی همین جوری زیباست
چشم به خیانت بستن
ستاره ها را در کهکشان روزمرگی سپری کردن
تا شب برسد

 

نوشته را کامل بخوانید »

 
 
ساده تر از وهم میان شب و روز
گذار شهاب اندیشه
بر قلب حادثه
 
در آستان صبح صادق
شبنم های بامداد
در کار پرسه زدن ظرف های خاکروبه اند
 
و ملکه های زیبایی
 در دستشویی های پارک
 آرایش می کنند
 
ساده تر از وهم میان باران و سرما
گذار شهاب اندیشه
بر مدار دهان
 
آذرخش کلام ممنوع
خواب اخترک ها را هراسان می کند.

پانوشته بی ربط: اگر جلوی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نوشته‌های قدیمی‌تر »