از چشم تصویر
نوشته شده در فرهنگ و جامعه | برچسبها 60, تصویر, دهه, دهه شصت, شصت, عکس | 4 دیدگاه »
بارها دیده ایم رسانه غیرملی که همه هم و غمش پیداکردن و آب و تاب دادن به اخباری است که نشان بدهد آمریکا و رژیم صهیونیستی بد و منفور هستند و از هرگونه خبرسازی و ارائه تصاویر مربوط به آرشیو در این راستا فروگذار نمی کند و این گونه القا می نماید که همه دنیا کار و زندگی و گرفتاری خودشان را گذارده اند و در حال اعتراض به سیاست های آمریکا می باشند. در کنار این اخبار هر از گاهی خبرهایی پخش می کند که مثلا یک دانش آموز فرانسوی به خاطر داشتن حجاب ممننوع التحصیل شد. این اخبار فراوان است از فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی گرفته تا گاه ترکیه. رسانه غیرملی در توصیف این برخورد با دانش آموزان محجبه می گوید این کار نقض حقوق بشر است و ادعایشان این است که انسان آزاد است و هرکس دوست داشته باشد می تواند حجاب داشته باشد. این نعره های بد صدا که برای حقوق بشر از دست رفته محجبگان اروپایی به راه است اشک تمساحی است که اولین پاسخش این است که به شما چه مربوط مگر شما وکیل و وصی محجبین اروپایی هستید؟ ما سراغ دیگر ایرادات این ادعاها نمی رویم چون می خواهیم به موضوع دیگری بپردازیم.
در بیانیه اخراج علی کریمی در سایت باشگاه استیل آذین آمده دلیل این اقدام مدیران باشگاه روزه خواری علی کریمی بوده و آمده به دلیل حفظ موازین باشگاه مجبوریم این بازیکن روزه خوار را اخراج نماییم. این جا می خواهیم همین فریادهای کر کننده را به رخ بکشیم: شما که فریاد و آه و ناله تان بلند است که محجبین اروپایی حق دارند از آزادی و حقوق بشر برخوردار شوند چگونه است که این حق را از علی کریمی سلب می کنید؟ اگر بنا به آزادی است همانطور که زنان در فرانسه باید اجازه داشته باشند که حجاب سر بکنند علی کریمی هم باید این اجازه را داشته باشد که آن رفتاری را داشته باشد که شما بدان روزه خواری می گویید. نکته عجیب اینجاست که اشک تمساح ما برای ممنوعیت حجاب مربوط به ممالک دیگر است که ما چون وکیل و وصی آن ها نیستیم پس دخالت در امورشان نیز به ما مربوط نمی شود اما در مورد علی کریمی این اتفاق در همین جا رخ داده پس چگونه است این جا علی کریمی حق برخورداری از حقوق بشر را بنا به ممیزی های شما ندارد اما مردم کشورهای دیگر بنا به پافشاری شما دارای این حق هستند؟ مگر این که بگوییم ما منشور حقوق بشر را قبول نداریم اما در مواردی که به دخالت در امور کشورهای دیگر و جهت تبلیغات در سیمای نامیمون خود آن را مستمسک قرار می دهیم.
باری اخراج علی کریمی با اتهاماتی که بر او وارد شده چیزی به جز نقض حقوق شهروندی وی که طبق منشور حقوق بشر بر آن مالکیت دارد نیست و این حق را هر ایرانی مانند تروریست های القاعده که در اروپا مشکل ممنوعیت حجاب دارند دارا می باشد. این برخورده دوگانه که برای همه مردم دنیا دلسوزی می کند اما ساده تریم حقوق شهروندی را از ایرانیان دریغ می نماید انسان را به یاد مثل “برای همه دایه است برای من زن بابا” می اندازد.
لازم است در این برهه از علی کریمی حمایت شود.
نوشته شده در فرهنگ و جامعه, ورزش | برچسبها ali karimi, human rights, اخراج, استیل آذین, حقوق بشر, حقوق شهروندی, روزه خواری, علی کریمی | بیان دیدگاه »
پیشتر در اینجا به شماره 57 فصلنامه کوه پرداخته بودیم که مورد توجه دوستان نازنینی چون این و این قرار گرفته بود. با توجه به اینکه بررسی این فصلنامه نزد کوه نویسان اینترنت چندان معمول نیست تصمیم گرفتیم از این پس هر شماره را مورد تحلیل قرار دهیم. اینک شماره 59:
فرزندخوانده:
ظاهرا معمول نیست که نوشتارهای ارسالی یا آماده شده توسط هیات تحریریه فصلنامه کوه توسط گروه ویراستاری مورد مطالعه و ویرایش قرار بگیرد عمق شگفتی زمانی پیدا می شود که حتا نوشتار سردبیر نیز از غلط و نادرستی مبرا نیست ما نمی خواهیم ملا لغت باشیم اما یک متن می بایست پاکیزه باشد و هر اشکالی که در آن باشد مسوول نویسنده است مثلا:
سردبیر محترم باید توجه کند ترکیب ادبی ای که از شاملو وام گرفته کاشفان فروتن شوکران است و نه “فاتحان فروتن شوکران” کسی اجازه ندارد ترکیبی که توسط کسی دیگر به کار گرفته شده را تغییر دهد البته گمان کنم سردبیر محترم اشتباه کرده و یادش نبوده.
دیگر اینکه اغلاط املایی و انشایی نشان می دهد متن ایشان اصلا دوباره خوانی نشده در بخشی که با حرف بزرگ (ت) آغاز شده سطر پنجم فعل اشکال دارد و صحیح جمله این است: همانطور که در چندین دهه قبل با باز شدن… که سردبیر “باز شدند” نوشته است.
و دیگر این که پس از علامت تعجب گذاردن نقطه غلط فاحش است! (به انتهای نوشتار ایشان رجوع شود.)
گزارش دائولاگیری
صادقانه باید اعتراف نمود ننوشتن چنین گزارش برنامه ای بهتر از نگارش آن بود و زمانی ماجرا فاجعه بارتر می شود که می بینیم پشت این صعود فدراسیون کوهنوردی قرار داشته و این طور استنباط می شود که در فدراسیون کوهنوردی مملکت یک فرد وارد و آشنا به فنون گزارش نویسی (که خیلی هم دشوار نیستند) یافت می نشود. دستکم اگر دوستان گزارش نویس سری به شماره 58 فصلنامه کوه می زدند و گزارش ممتاز نیما یزدی پور را نگاهی می انداختند قطعا نتیجه کارشان بهتر از این شیر بی یال و دم و اشکم می شد. این گزارش که بیشتر به دفترچه خاطرات شبیه است تنها 4 ستون کوچک تاریخچه صعود دائولاگیری را در بر می گیرد که آنهم از نوشتارهای رضا زارعی وام گرفته شده و گزارش نویسان زحمت جست و جو را از خود ساقط نمودند تا لابد به اصل ماجرا بتوانند بپردازند اما در ادامه انقدر ابهام وجود دارد که تنها سردرگمی و بی حوصلگی خواننده بیشتر می شود مثلا هیچ توضیحی درباره افراد منتخب در تیم حمله آورده نشده، روابط و مسوولیت افراد و برخورد آن ها با تیم های دیگر در گزارش جایگاهی ندارد، از تجهیزات و وسایلی که با خود برده اند سخنی به میان نرفته و گزارش جمع بندی ندارد. به راستی جای تاسف است که یک کوهنورد مستقل چون نیما یزدی پور با هزینه شخصی خود به اورست می رود و گزارشی عالمانه و کامل تهیه می نماید و فدراسیون کوهنوردی با آن همه هزینه (که البته چیزی از آن فعلا نگفته اند) گزارشی ارائه می نماید که باید گفت به هیچ دردی نمی خورد.
منطقه تاریخی تخت سلیمان
گزارش محمدرضا یادگاری خواندنی است موجز و جامع. به اساطیر، تاریخ و جغرافیا اشاره می نماید و چون با کوهنوردی و طبیعت گردی نزدیکی دارد به کار طبیعت گردان می آید. تنها برای تکمیل گفته های ایشان می گوییم که: پس از بازگردانیدن کیخسرو پسر سیاوش و نوه افراسیاب از توران زمین، کی کاووس تصمصم گرفت از پادشاهی کناره گیری نماید اما مشکل بزرگ در این جا بود که دو نفر برای پادشاهی وجود داشتند که هر دو صلاحیت این کار را دارا بودند یکی همین کیخسرو و دیگری فریبرز پسر کی کاووس. کاووس گمان می برد اگر یکی از آن دو را به پادشاهی ایران انتخاب نماید دیگری کینه به دل خواهد گرفت بنابراین برای انتخاب صالح ترین آن ها آزمونی در نظر گرفت که هر یک جداگانه به بهمن دژ که بتخانه بوده بروند و آن را بگشایند هر کس بر این کار پیروز شد شاه ایران خواهد بود. این بخش را از زبان استاد توس فردوسی بزرگ بخوانیم:
بدو گفت کاووس کاین رای نیست
مرا هر دو فرزند بر دل یکیست
یکی را چو من کرده باشم گزین
دل دیگر از من شود پر زکین
یکی چاره سازم که هر دو زمن
نگیرند کین اندرین انجمن
دو فرزند ما را کنون با دو خیل
بباید شدن تا در اردبیل
آمدن نام اردبیل که امروزه نیز شهری در همان نزدیکی است نشان می دهد که این رویداد در کجا رخ داده و ضمنا به کهن بودن این شهر نیز اشارت دارد. (در برابر تبریز که پس از اسلام بنا شده است.)
باری در هجمه نخست فریبرز از گشایش بهمن دژ ناکام می شود و کیخسرو آن گونه که در متن فصل نامه نیز آمده نام خدا را بر نیزه می نماید و بر دژ می اندازد و بدین ترتیب دژ گشوده می شود و او شاه ایران زمین می گردد.
کیخسرو شاه آرمانی ایرانیان است.
کفش های سنگ نوردی
همواره وقتی برای خرید کفش سنگنوردی از صاحب نظری سوال می نمودیم می گفت: کفش باید دو سه شماره از پایت کوچکتر باشد باید محکم و سفت بچسبد به پایت طوری که پایت را فشار دهد و تو بعد از صعود انقدر ناراحت باشی که کفش را از پایت بکنی و پرت کنی…!
ما هم از همین فرمول کفش می خریدیم و عذاب می کشیدیم و لابد به این فکر نمی کردیم که بزرگی فرموده پا قلب دوم انسان است و به ویژه در جای ناراحتی مثل دیواره وقتی این قلب دوم سخت گرفته چطور مغز می تواند فکر کند!
اما نوشتار جناب زاکاریان به خوبی همه جزییات لازم در انتخاب کفش سنگنوردی را بیان نموده ای کاش همه مدرسین و فعالین سنگنوردی کشور آن را بخوانند. از ایشان به خاطر این همه استادی سپاسگذاری می نماییم.
دستورالعمل استفاده و نگهداری از کفش های کوهنوردی
ای کاش دوستانی که زحمت می کشند و نوشته ها را از زبان های دیگر ترجمه می کنند به میزان اعتبار و جزییات آن نوشته توجه بیشتری نمایند. این نوشته هیچ توضیح قابل قبولی برای نگهداری کفش ارائه نمی کند بر مترجم محترم بود که یک چک لیست از کارهایی که کوهنورد برای نگهداری کفشش می بایست انجام دهد ارائه نماید تا به راحتی قابل کاربرد باشد ما در این جا این کار را می کنیم:
پس از هر برنامه سریعا لایه بیرونی (گورتکس) کفش با آب سرد و یک مسواک یا برس از گل و لای و کثافات پاک شود. حتما باید دقت شود که آب به داخل کفش نفوذ نکند لذا یک دست را داخل کفش کرده کفش را سر و ته نموده و سپس زیر آب بگیرید و با دست دیگر سطح آن را برس کنید چنانچه آب به داخل آن نفوذ کرد سریعا خشک کنید. پس از اتمام کار داخل کفش را با پارچه پر کنید و درجایی دور از نور افتاب بگذارید خشک شود پس از یکی دو روز پارچه ها را بررسی کنید اگر خیس بودند با پارچه های خشک عوضشان کنید و پس از اطمینان از خشکی داخل کفش در حالیکه پارچه داخل آن است بندهایش را ببندید تا فرم کفش که در پایتان ایجاد شده بماند.
ضمنا زیره کفش را بررسی کنید و اگر سنگی لابه لای آن گیر افتاده حتما خارج نمایید.
در متن آمده زیره کفش با الکل یا اتر پاک شود ما می گوییم هرگز چنین نکنید چون این ها حلال هایی هستند که می توانند به چسب و حتا لایه تنفسی کفش صدمه وارد نماید ضمن این که اتر سمی است و اصلا در بازار به راحتی پیدا نمی شود! نمی دانم چطور میشود آن را پیشنهاد نمود.
دستورالعملی که ما آوردیم با توجه به شنیده ها و مطالعاتمان تاکنون بوده از دوستان خواهشمندیم تا اگر ایرادی در آن می بینند یا پیشنهادی دارند حتما بفرمایند.
یک روز به نام روز دماوند
بازهم به ویرانگری گوشه ای از طبیعت یا تاریخ این مملکت رسیدیم. به راستی روزی نیست که از این اخبار به گوشمان نرسد. فکر کنم ما یا خیلی پوست کلفت یا بسیار بی خیال هستیم که این فجایا در ما تاثیری ندارد. راستی را که کدام قبایل بربر و وحشی و بی تمدن را می شناسید که حتا به کوه نیز رحم نکنند! این ها را می گویم تا بیشتر بر ما خرده بگیرند. اما باور دارم مقصر خود ماییم. آن ها که نام خود را کوهنورد گذاشته اند و در هر برنامه گوشه ای از کوه ها را آلوده می کنند آنگاه سخن که پیش می آید می گویند کوهنوردان از موجه ترین افراد مملکت هستند! آخر اگر این گونه است پس این همه زباله در دماوند در غارهایی چون گل زرد و یخمراد یا در همین توچال و جاهای دیگر کار کیست؟ کار انگلیسا (خدا بیامرزاد دایی جان ناپلئون را) یا اسراییلیا ( بر باعث و بانیش لعنت) ؟
لازم است انجمن های حفظ محیط زیست بسازیم کارش هم نباید آموزش باشد می بایست اجرایی تر عمل نماید تصور کنید مثلا چند نفر کوهنورد در ایران است؟ همه این ها راه بیفتند و بروند معدن پوکه را محاصره کنند یا این انجمن گشت هایی را در کوه ها مستقر کند کسی که دارد محیط را آلوده می کند به سراغش بروند و پس از توضیح دادن این که چه مایه کارش زشت است او را تا پای کوه مشایعت نمایند (مودبانه از کوه اخراجش کنند) و بالاخره می توان ورودیه برای ورود به کوه ها گرفت می توان هزینه دفع زباله ها از هر کوه را محاسبه نمود آمار کوهنوردانی که سالانه از هر کوه بالا می روند نیز قابل دست یابی است هزینه را سر شکن نمود و پیش از ورود هر نفر به کوهستان از او به همان اندازه ورودیه گرفت. چیزی که هست سازمان حفاظت از محیط زیست دشمن محیط زیست است و عزمش را جزم نموده تا ایران را ویران نماید ما هم اگر دست نجنبانیم فردا دیر است.
از آلپ تا هیمالیا
نوشتار رضا زارعی جالب است. نامش را بگذاریم انتقاد و پیشنهاد توامان که مرد عمل می خواهد.
روح گشمده
در روزنامه نوشته ها فراوان و سطحی است در هفته نامه جمع بندی ها بیشتر و مهم تراست ماه نامه ها عموما حاوی اطلاعات مهمتری هستند و در فصل نامه باید مهمترین و لازم ترین اطلاعات آورده شوند. این توضیحات سردرگم و مبهم از کسی به نام جان واترمن چه دردی از گرفتاری های کوهنوردی ایران باز خواهد نمود؟ گمان نمی کنم هر نوشته ای که در اینترنت یافت می شود ارزش ارائه در مجله ای که هر سه ماه به روز می شود را داشته باشد. می توان این نوشتارها را که شاید جالب باشند در وبلاگ ها منتشر نمود.
از این ها گذشته اشاره به تیتر مهندس یا دکتر در مجله کوه و در مواردی که تخصص آن فرد ربطی به مقاله ای که ارائه نموده ندارد نمی دانم از چه روست.
توصیه هایی برای مبتدی ها و نکات فنی در غارنوردی
احتمالا باید به مبتدی ها توصیه کنیم که این مقاله را به کار نگیرند از هیات تحریریه توقع می رود مطالب مهمتر و با ارزش تری انتخاب نمایند نه کلی گویی هایی که در آن راه به جایی برده نمی شود. اما مقاله دوم همه چیز عکس اولی است پس خواندن نوشتار افشین یوسفی را توصیه می کنیم.
قله الوند
در حالیکه پس از نابودی آرامکاه کوروش و دریاچه ارومیه باید به پیشواز نابودی دماوند و تخت جمشید برویم، غارهایمان زباله دانی و کوه هایمان هم همینطور، جنگل ها به سرعت در کار ویران شدن هستند و زیستگاه های پرندگان مهاجر قرار است از بین برود نویسند محترم این نوشتار ناراحت است که تندیس میشو که بیست میلیون بیشتر آب نمی خورد را چرا در گنجنامه نصب نمی کنند. گویی با این کار همه مشکلات کوهنوردی و زیست محیطی ما حل خواهد شد. به راستی جای شگفتی است در مملکتی که مجسمه مفاخر مملکت چون ستارخان و باقرخان را می دزدند بر دور مجسمه میدان مجسمه و فردوسی گونی پیچیده اند (تا لابد در زمان مقتضی به خدمتشان برسند) و هر جانوری به جز فلسطینی و ونزوئلایی و بلاروسی و کوبایی و سودانی و سوری که نزدیک ایران شود آن را زندان می کنند مشکل اصلی نبودن مجسمه میشو است؟
نویسنده این مقاله شاید در جریان قدمت و ارزش گنجنامه نبوده که فکر می کند بهتر است همزادی به نام میشو داشته باشد.
به راستی این پیشنهادها هم در نوع خود بی نظیر هستند.
تاریخچه ای از صعود زنان به k2
در بخشی از نوشتار آمده مقاومت و سازگاری زنان در ارتفاع بیش از مردان است. گمان کنم مثالهایی مانند این که زنان کمتر از مردان ادم می شوند یا قدرت هم هوایی زنان بیشتر از مردان است کافی نباشد چون می بایست به توان قلب و دریافت اکسیژن از سوی بافت ها نیز توجه نمود که در نهایت زنان را آسیب پذیرتر می نماید در مقاله ای می خواندم که اصولا خطر بیشتری زنان را نسبت به مردان در ارتفاعات هشت هزار متری تهدید می نماید که چون هم اکنون به آن دسترسی ندارم در فرصتی دیگر حتما بدان خواهم پرداخت.
اما در خصوص مرگ و میر کمتر زنان در هیمالیا به نظر می رسد دلیل آن سازگاری مناسب تر زنان نباشد بل که مردان خود را دست بالا و زنان دست پایین می گیرند بنابراین خطر پذیری مردان بیشتر و حوادث بیشتری آن ها را تهدید می نماید.
کوتاه و خواندنی از اینترنت
کوتاه های رضا زارعی خواندنی است ولی شاید بد نباشد تاریخ شمسی را هم اضافه کند و مطالب را بصورت روزشمار بیان کند ضمن این که ذکر منبع نیز معمولا الزامی است.
بهای پیروزی
به نظر نمی رسد این مطالب آنقدر جذاب باشد که بتوان یک خواننده را یک سال و نیم بابت آن سرکار گذاشت این جور مسلسل نویسی به روزگار قدیم بر می گردد که نشریات تنها پل ارتباطی بود. مترجم محترم می توانست این ها را در در یک وبلاگ قرار دهد که هم بیننده بیشتری داشته و هم می توانست سریع تر پست ها را به روز کند و به سراغ مطالب جدیدتر برود.
خطرات بهمن
خواندن سلسله مطالب بهمن برای کلیه کوهنوردان و اسکی بازان یک الزام است. باز هم از جناب زاکاریان سپاسگذاری مینماییم.
جوابیه تیم نانگاپاربات
ماجراهای صعود نانگاپاربات هم تمامی ندارد اندر حکایات این صعود و جوابیه تیم نکاتی دیده می شود.
1- اگر ماجرای فقدان سامان در هر جایی به جز ایران رخ می داد باز هم آنقدر مورد توجه قرار می گرفت؟ مرگ هر انسانی سخت است ولی نگاهی به جانباختگان هیمالیا و قراقروم که می اندازیم می بینیم به قول رودکی علیه رحمه
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
هر کسی که پای بر این مناطق می گذارد از خطرات آگاه است و خودش مسوول جان خودش است. نمی خواهم تیم را تبرئه کنم آنها باید به دوست ارتفاع زده شان کمک می کردند اما در ارتفاع 7 هزار و اندی که مغز درست فرمان نمی دهد و در برابر همه مصایبی که تیم کشیده که به آنجا برسد شاید خودخوهی بر انسان دوستی غلبه می کند و همینجاست که فرق انسان و ورزشکار آشکار می شود اگر از این مرحله ورزشکار بگذرد و شیرینی صعود را فدای انجام وظیفه انسانی نماید به جایگاه تختی رسیده که پای حریف آسیب دیده اش را تا پایان مسابقه نمی گیرد.
2- در متن نوشتار آمده “به سبب معذورات از انتشار عمومی گزارش کریس وارنر به خانواده نعمتی خودداری کرده بودیم…: اما روشن ننموده اند این معذورات چیست. اصولا در جریان یک دادرسی یا دفاع و فرجام ارائه هر مطلبی که سبب روشن شدن اذهان گردد الزامی است ای کاش مشخص می شد این معذورات از کجاست تا حقایق روشن تر شود.
3- در ادامه گویا معذورات تیم از بین رفته و اقدام به انتشار بخشی از نامه کریس وارنر می نمایند اما ترجمه گوگلی نامه وارنر بدون ارائه اصل سند به هیچ دردی نمی خورد. لازم بود تیم نانگارپاربات اصل نامه را هم می آوردند تا بتوان به این ترجمه ناقص و ناتوان اعتماد نمود.
4- یکی از ابهامات بزرگ این جوابیه و بحث های پیرامون نانگاپاربات وجود دو نامه از یک شخص به نام نیکنام کریم است که در این جوابیه به چشم می خورد. وبلاگ کوه نوشت ایمیلی از او به تاریخ 21 جولای منتشر نموده که طبق آن پایان عملیات نجات به دستور کاظم فریدیان صورت گرفته متقابلا تیم نانگا ایمیل دیگری از او ارائه نموده اند که تاریخ آن مربوط به 23 جولای است که در آن کریم می گوید اعضای تیم هرگز نگفته اند عملیات نجات متوقف شود بل که خواسته اند نیروهای حرفه ای برای کمک اعزام شوند و در ادامه به ناتوانی های پورترهای اعزامی در هم هوایی می پردازد.
این دو نامه از نظر محتوا با هم متفاوتند روز 21 جولای کریم اعلام می کند فریدیان دستور پایان عملیات را داده و دو روز بعد همان کریم اعلام می کند تیم نانگا نگفته عملیات متوقف شود. می توان دلایلی برای این چرخش و تناقصات مطرح نمود.
مثلا: یکی از دو نامه جعلی است. (که تا زمانی که اثبات نشود این نظریه مردود است و خود من هم از فحوای نامه ها چنین برداشتی نمی کنم.)
یا این که: کریم پس از ارسال نامه مورخ 21 جولای تحت تاثیر واکنش گروهی مجبور شده عقب نشینی نموده و حرفی که زده را کمی تعدیل نماید.
یا این که: کریم به درخواست کسی یا گروهی از نظر خود برگشته است.
شاید گزینه های دیگری هم بتوان بر این افزود اما یک نکته بسیار مهم در این دو نامه این است که ایمیل های منتسب به کریم از دو آدرس مختلف ارسال شده است. این پذیرفتنی نیست کسی که مسوولیت مهمی دارد جهت کارهای اداری خود از دو ایمیل استفاده نماید و همین ماجرا شبهات را بیشتر می نماید. اگرچه به دلیل این که هیچ یک از دو نامه امضای الکترونیکی ندارند از نظر حقوقی هیچ یک حایز ارزش نبوده و تا زمانی که توسط شخص کریم مورد تایید قرار نگیرند نمی توان از روی آن ها حکم صادر نمود مگر اینکه فدراسیون به میدان بیاید و روزه سکوتش را بشکند: هر دو نامه خطاب به همایون بختیاری مسوول اسبق روابط بین الملل فدراسیون کوهنوردی ارسال شده است ایشان می بایست توضیح دهد بنا به چه استعلامی این نامه ها از سوی کریم فرستاده شده و چگونه است که کریم هر بار با یک ایمیل مکاتبه نموده است.
5- در جوابیه آمده: “بهترین گواه ما برای صعودمان به غیر از تایید افسر تیم و آلپاین کلاب پاکستان که تنها مرجع تایید کننده صعودهای پاکستان است عکسها و حدود بیست دقیقه فیلمی است که بر فراز قله تهیه کرده ایم…” در این مورد باید گفت متاسفانه عکسهایی که این تیم ارائه نموده است به دلیل این که همگی بی کیفیت، با کادر بسته و زوم بسیار بالا گرفته شده هرگز نشان نمی دهد جایی که اعضای تیم هستند خود قله است. حتما همه تان سری به میدان توپخانه زده اید عکاسخانه های قدیمی هنوز هم هستند که عکس را بر هر بک گراندی که شما بخواهید مونتاژ و برای شما ظاهر می کنند این را محض توهین نمی گویم ولی آخر عکسی که هیچ یک از نشان قله را ندارد و تنها یک شیب تند رو به بالا را در زمینه دارد که به هر حال به جایی با ارتفاع بالاتر از آن جا که عکس گرفته شده منتهی می شود، چگونه می تواند نشان بدهد این جا قله است؟ عکس شما با آن شیب دارد می گوید این جا قله نیست پس نمی تواند گواه صعود باشد. امروز هر کس که حتا به توچال می رود از غروب آفتاب، مردمی که در حال صعود هستند و مناظر اطراف تصویر می گیرد و با خود پایین می آورد و به دوستانش نشان می دهد نه برای این که بگوید ببینید من توچال رفته ام بل که چون این ها زیبا هستند و از جاذبه های کوهنوردی هستند که مناظر ثبت شوند آنوقت در یک هشت هزار متری بدون یک عکس کادر باز و زوم پایین…به عنوان مثال عکس های عظیم قیچی ساز از صعودش به همین نانگاپاربات همه خصوصیاتی که ما می گوییم را داراست پس به افکار عمومی حق بدهید که مستنداتتان کمی ناکافی است. حتا اگر گروهی ناشناس با دیدن عکسهای تیم توسط آقای بابازاده آن را امضا کنند و بگویند این جا قله است! دوستان نانگاپاربات باید بدانند کسی با آنها دشمنی ندارد ولی این به آن معنا نیست که هرچیزی را که گفتند بدون مدرک بتوان پذیرفت همانطور که وقتی کاظم فریدیان k2 را صعود نمود همه پذیرفتند چون مدارکش را ارائه می نمود این باره نیز رای افکار عمومی بر اساس مدارک و مستندات خودتان صادر می شود. از سویی دیگر ابهاماتی در رفتار خود این تیم نیز وجود دارد که در این جوابیه بدان اشاره نشده است مثلا ماجرای درخواست مسیر gps که هرگز به خانواده نعمتی تحویل داده نشد. این نوع برخورد چیزی جز این شبهه را ایجاد می نماید که نکند اصلا مسیری در کار نیست؟
6- به نظر می رسد فدراسیون کوهنوردی به عنوان مرجع رسمی می بایست در این باره اظهار نظر کند در جوابیه آمده با گذشت بیش از پانزده ماه هنوز فدراسیون درباب این صعود نظری نداده آن ها باید جلساتی بگذارند و سرانجام رای بدهند که این صعود را می پذیرند یا نه…
نقش زنان در ورزش کوهنوردی
مقاله ابراهیم فرجی پور روشنفکرانه است. می بایست باورهای پوسیده مان را کنار بگذاریم و رختی نو بر اندام اندیشه بپوشانیم. کوهنوردی زنان با همه موانع از رشد خوبی برخوردار است که با پرداختن بیشتر می تواند بهتر نیز گردد. اما باید موانع برداشته شود ارزش های قدیمی و طرز فکرهای کهن باید دور ریخته شود و ما به موازات جهانی نو تعریفی نو از خانواده ارائه نماییم. این همه جشن صعودهای نکرده مردان را گرفتیم یک چند هم فرصت را به زنان بدهیم نتیجه اش از آن چه الان داریم بهتر خواهد بود.
نوشته شده در ورزش | برچسبها 59, فصل نامه, نقد, کوه | 20 دیدگاه »
آمریکای جنوبی سرزمین فقر و دیکتاتوری وفوتبال است.
خط عبور یا linha de passe به زندگی عادی مردم عادی سائوپولو می پردازد برای همین چشم خرد بازکردن لازمه کار کرگردانی اش است. چنین کارگردانی که می خواهد لایه های زیر پوستی یک رویداد را به تصویر بکشد حتما باید صادق باشد و حتما باید مستقل عمل کند همه می دانیم لایه های بیرونی زیبا هستند چون از تبلیغات بر می آیند اما لایه های زیرین همواره گرفتاری ها و سیاهی ها را در خود دارند هر میزان که فاصله این لایه های درونی و بیرونی بیشتر باشد ما به ناهنجاری و شکست و تفاوت های دردآلود بیشتری روبه رو هستیم و به این ترتیب کار هنرمند نیز دشوار تر می شود شوخی نیست اگر بگوییم هنرمند را چنانچه شجاعت رو راستی نباشد از سطح نیز فراتر نخواهد رفت پس والتر سالز و دانیلا توماس کارگردانان خط عبور شجاع هستند زیرا به سراغ لایه های زیرین رفته اند.
سائوپولو نیز مانند دیگر شهرهای دنیا از ابتذال مبرا نیست بل که روی آن ساخته شده زنی که با مردان بسیاری همخوابه شده و فرزندانش هر کدام از مردی است…. مردی که از دزدی، گدایی و عشق بازی با زنان دیگر دست نمی کشد اما برای زن خودش پول ندارد بلکه هر وقت جایی برای خواب ندارد به نزدش می رود… شهری که تفریح جوانانش اکس و ال اس دی است و کوکتل این ترکیبات مقدس(نقل از دیالوگ فیلم) را کیمیاگری می کنند، عشق رانندگی از همین بچه ها سارق می سازد، برای پیشرفت باید رشوه بدهند و البته به دلیل فقر، جمعیت زیاد و… تنها یک فرصت فرا رویشان است: فوتبال
بچه های برزیل باید دنبال توپ بدوند تا جذب باندهای قاچاق نشوند فوتبال تنها عشق و تفریح این مردم نیست تنها راه نان در آوردن سالمشان است برای همین هر پسر برزیلی که به دنیا می آید نوید میلاد یک پله، گارینشا یا زاگالو را با خود همراه دارد. و صد البته یک چاشنی قدرتمند همه این معمولیات زندگی را در خود جای می دهد: کلیسا… می گویم کلیسا و نه مذهب یا مسیحیت که اگرچه همه از یک تبارند اما اولی بیش از هر چیز یک سرپناه است یک مامن است و یک ماوا که نیاز یک فقیر است و اینگونه پناهندگانش را در خود می تواند جای بدهد. در نگاه فقرا عیسا و پدرش نیز در همین خانه مسکن دارند و این تعجبی ندارد فقر، فشارهای سیاسی و چیزهای دیگر همین یک راه را جلوی پای مردم می گذارد باز با این هم کاری نداریم که از یک سو معامله خوبی است صاحبان قدرت و پول می گویند کودتا و سرمایه را به ما بسپارید و ما کلیسا را به شما می دهیم چیزی جز همین رکود و انفعال است که سبب آن همه زشتی که بخشی از آن ها در فیلم آمده می شود؟ کشیش فیلم که با مغالطه ای شبیه دیگر آخوندها تلاش برای خرید یک مبل را زیر سوال می برد و خود تا انتهای فیلم باور دارد عیسا بالاخره آن زن افلیج را شفا می دهد، شاید در تمام فیلم نشانی از یک گمراه کننده مغرض نداشته باشد اما دینهو را خوب به فکر می برد پسری که به سوظن صاحب کارش اخراج می شود به او تهمت دزدی زده می شود و در آن لحظه ی انتخاب می بیند اگر به پای عیسا بنشیند حتما موهایش هم به رنگ دندان هایش می شود بهتر از عیسا برای او قطعه ای فلزی است که با آن بر سر صاحب کار می کوبد و اثربخش تر از هر دعایی مشت و لگد را به کار می گیرد.
تلفیق همین روزمرگی ها خط عبور را ساخته و به این ترتیب تاریخ شفاهی سائوپولو ادامه می یابد. مانند این ساخته ها در ایران مهمان مامان و آواز گنجشک ها را می توان نام برد که هر دو با زیرکی و درایت به عمق رسیده اند اما آن یکی با این دوی ما تفاوت هایی دارد خوش ساخت تر است و به یاری آزادی عمیق تر می شود تماشاگر را با صحنه های رقص شترمرغ و مرگ ماهی ها در پیاده رو احساساتی نمی کند و به مستندات بیشتر می پردازد از این رو کاری خوش ساخت و قابل تامل است.
با این همه خط عبور ضعف های آشکاری دارد که نمی توان از آنها گذشت شخصیت پردازی ها ناقص و نیمه تمام است زندگی، کار و روابط کلئوزا تقریبا هیچ نشانی در فیلم ندارد ما فقط می دانیم بچه هایش حرامزاده هستند و خودش مجبور است سخت کار کند اما این مادر زحمت کش با انفعالی که در فیلم دارد در پایان سر از استادیوم در می آورد این ضعف عمده البته با بازی عالی ساندرا کارولونی پوشش می یابد. رابطه رجینالدو (پسربچه) با آن راننده اتوبوس سیاه پوست که شبیه مردی است که از نطفه او به دنیا آمده (از همخوابگان مادرش) از چند دیالوگ ساده و آموزش رانندگی به سرقت اتوبوس می انجامد که این پرش و رانندگی خوب و بی نقص پسرک در اتوبان نه یک حس سورئال که بیشتر نشان سردرگمی فیلم نامه و فضاسازی است. داریو(پسر فوتبالیست) با سکوت و فوتبالش فیلم را همراهی می کند و از این رو و باز به این دلیل که محور فیلم است ابهام شخصیت پردازی را بیشتر می کند دیگر شخصیت ها نیز همینگونه هستند اما فاجعه بار ترین بخش فیلم پایان آن است روی داریو (فوتبالیست) تازه وارد خطا می کنند و همو پنالتی را گل می کند با این که از میانه های فیلم بیننده می دانست تا او به مربی اش رشوه ندهد شانسی برای حضور در تیم ندارد. اگر هم این پایان خوش را سرپوشی بر دردها و سیاهی های فیلم بگذاریم خط عبور حرف خود را زده و در روایت یک درام مستند پایبند به حقایق به عمق می رسد.
بد نیست نگاهی به برخی افتخارات این فیلم هم داشته باشیم:
کن 2008:
برنده بهترین بازیگر زن: ساندرا کارولونی
نامزد نخل طلایی
جایزه بزرگ برزیل 2009:
نامزد بهترین بازیگر زن
نامزد بهترین تصویربرداری
نامزد بهترین کارگردانی
نامزد بهترین ادیت
نامزد بهترین گریم
نامزد بهترین موسیقی
نامزد بهترین فیلم نامه
فستیوال فیلم هاوانا 2008:
برنده بهترین بازیگر زن
برنده بهترین ادیت
برنده بهترین فیلم
…
نوشته شده در هنر | برچسبها Linha de passe, فیلم, نقد, خط عبور | بیان دیدگاه »
خانم رهنورد!
همانطور که خودتان استحضار دارید این روزها مجال و حوصله چندانی در کار نیست برای همین از تعارفات معمول می گذرم و به مبلغ اصل مطلب می افزایم. چند روز پیش ظاهرا جنابعالی دیداری با دانشجویان استان های قم و خراسان و چهارمحال داشتید و مطابق اطلاع رسانی سایت کلمه در آن جا به همراه همسر گرامیتان به بیان دیدگاه های خود پرداختید با توجه به اینکه یک انسان نمی تواند چند دیدگاه داشته باشد که غالبا ضد هم باشند یا با همدیگر منافات داشته باشند و یا یکدیگر را نقض کنند باید بپذیریم محور دیدگاه های شما همان چکیده ایست که در آن ملاقات بیان داشته اید بنده در لابه لای سخنان شما ابهاماتی می بینم که لازم می بینم صادقانه با شما در میان بگذارم. یادش به خیر حتما روزهای پیش از انقلاب را به یاد دارید که وقتی مردم از هم می پرسیدند بعد از شاه چه شود بعضی ها پاسخ می دادند: شاه برود به جایش عین الله بیاید… این را گفتم تا به رسالت روشنفکری پایبند باشیم و بدانیم هدف وسیله را توجیه نمی کند و مهمترین راه رسیدن به دموکراسی تقید به اصول دموکراسی است. باری اینک نظرات بنده:
خانم رهنورد! شما بر اساس نظر فوکو که انقلاب ایران را یک انقلاب پست مدرن می دانست ادعا نموده اید جنبش سبز یک جنبش فراپست مدرن است. انقلاب ایران به نظر فوکو از آن رو پست مدرن بود که خواست ها با توجه به تنوع مردم و حاضرین از پزشک، کارگر پالایشگاه، خلبان و سایر اقشار ملت تنها یکی و آن این بود که شاه باید برود. این با نگرش بورژوایی آن روز غرب خیلی تفاوت داشت وقتی یک خلبان می گفت بزرگترین سرمایه ایران الان در پاریس است و باز از این رو پست مدرن بود که شاید نخستین قیام بزرگ بر ضد نظام های جهانی بود و با این که جنبشی مذهبی بود رهبران مذهبیش بیشتر از آن که از عالم بالا سخن بگویند به دگرگونی دنیا می اندیشند و باز مردم با دست خالی در برابر یکی از مسلح ترین ارتش های جهان قرار گرفته بودند. (نظر فوکو) حالا شما بگویید روی چه حسابی جنبش سبز یک جنبش فراپست مدرن است؟ صرفا برای این که آزادی، دموکراسی و قانون گرایی را با همان شیوه های 57 در دستور کار خود قرار داده است؟ چه روح تازه ای در شیوه های اجرایی آن هست؟ جز این می باشد که ترانزیستور دوگل و ضبط صوت 57 به اینترنت تغییر نموده است؟ این ها اثرات انقلاب ارتباطات است و نه شیوه های اجرایی تجدد است و نه ساختار شکنی فرم پست مدرن آن که در دنیا بی نظیر بود. من با این نامگذاری های آرمانی و دور از واقعیت مشکل دارم که ما را از وظیفه با حاشیه می برد.
خانم رهنورد! شما فرمودید: در شرایط فعلی سخن جنبش سبز قرائت دموکراتیک از قانون اساسی است. خانم رهنورد! این از خواسته های ما از شما و همسرتان بوده و هست که مصادیق این قرائت جدید را بیان کنید حتما شما نیز با من موافقید که شعار گفتن از آفات و آسیب های یک جنبش است پس اگر برنامه ای دارید لطفا شفاف و با جزییات بیان کنید از جمله همین قرائت دموکراتیک. لطفا نسخه ای از قرائت خود را منتشر کنید. به نظر من قانون حالا از هر جنسی که باشد متن نیست که دارای قرائت های مختلفی باشد لطفا دلایل خود را برای این ادعا بفرمایید.خانم رهنورد! شما از بانوان فرهیخته این مملکت هستید پس حتما این مثل را شنیده اید که از کوزه همان برون تراود که در اوست… من سخن در پرده گفتن و تو (ببخشید شما) حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
خانم رهنورد! شما از گروه های مراجع و علمای تکیه گاه جنبش سخن گفتید که مورد وثوق ملتند. خانم رهنورد! لابد قبول دارید که و شرایط وثوق آن هم در ایران چندان آسان نیست. بسیار بودند در تاریخ این مملکت افرادی که وثوق مردم بودند و فردا در ردیف خائنین در آمدند. خانم رهنورد! پیش از این بسیاری به شما و همسر گرامیتان هشدار دادند که تعدد این افراد مورد وثوق ملت که البته در مملکت ما امروز مورد وثوقند و فردا نیستند باعث دردسر و آسیب به جنبش می شود. لطفا بفرمایید و روشن کنید افراد مورد وثوق کی هستند؟ آن لندن نشینانی که می گویند اگر کسی قبلا با ما نبوده در جنبش هم جایی ندارد مورد وثوق شما هستند؟ خانم رهنورد! از ایرادات بزرگی که به شما و همسرتان وارد است این بود که آن جا که لازم بود جدیت نکردید جدیت با تندی و عتاب و خشونت متفاوت است لکن هم اکنون یک جریان چند صدایی و گاه موازی راه افتاده و هر کسی در یک امن جایی در دنیا می نشیند و از زبان جنبش بیانیه و نظریه می دهد این نظرات گاه نه تنها با هم متفاوت بل که ضد هم هستند من مطمئنم شما این ضعف راهبردی جنبش را مزیت فراپست مدرن بودن آن نمی دانید اما متاسفانه با آن مقابله نیز ننموده اید.
خانم رهنورد! شما فرمودید در ماه مبارک رمضان مردم نیایش سبز را بر تارک دعاهای خود قرار دهند. خانم رهنورد! البته راه اندازی فستیوال دعا ایده جالب و جدیدی است برای مبارزه اما در آن ایراداتی مشهود است یکی مثلا این که شما با این فستیوال دارید سفره تان را از کسانی که روزه نمی گیرند و اهل دعا نیستند جدا می کنید یعنی یک گروهی نیایش سبز را بر تارک امور خود قرار می دهند و دسته ای دیگر که اعتقادی به این چیزها ندارند از این مبارزه سهمی نمی برند و این یعنی انشقاق و عدم یکپارچگی که چیزی جز شکست ندارد. مگر این که بگویید آن عده خب می توانند تقیه کنند من هم پاسخ می دهم مگر دموکراسی با تقیه می شود از سویی دیگر جنبشی که با تقیه می خواهد به منافع خود برسد از کجا که پس از پیروزی این تقیه را کنار نگذارد یا شاید شما هم مانند لندن نشینان نظریه پرداز برای عضویت در جنبش سبز شرایطی را قایل هستید. بانوی بزرگوار! مگر آزادی خواهی و دموکراسی ظرفیت های اندکی دارد که شما دست به دامن مذهب شده اید. لابد شما نیز قبول داید که مذهب امری شخصی است و به هر حال در سرفصل های دموکراسی بدان نمی پردازند چرا نمی پردازند؟ چون شخصی است و دموکراسی کلیه ظوابط ناظر بر امور شخصی انسان ها را نفی می کند. این گونه به مذهب دست زدن و نص قرائت دموکراتیک از قانون اساسی مرا نگران می کند که آرمانهای کل مردم دقیقا بر هم منطبق نباشد.
امیدوارم همواره استوار با باورهایتان بمانید.
نوشته شده در فرهنگ و جامعه | برچسبها نقد, جنبش سبز, زهرا رهنورد | بیان دیدگاه »
ژولی دلپی رو حتما می شناسین هنرپیشه و کارگردان فرانسویه فیلم دو روز در پاریس و هنرپیشه فیلمهایی مثل آمریکایی گرگ نما در پاریس و… خانم دلپی ناگفته هایی از دنیای زنان رو گفته که چون جالب دیدم این جا می نویسم.
1- شما همیشه باید در دسترس باشید اما این به آن معنا نیست که هر وقت شما زنگ زدین ما گوشی رو برداریم. می دونم این خیلی یک طرفه ست اما اگه می خواین بحث کنین اس ام اس بدین.
2- ما با مردایی قرار می زاریم که بتونن کامپیوترمون رو درست کنن وگرنه یه لپ تاپه شکسته به درد دور انداختن می خوره. این یعنی زیادی به مدرن بودن و باسواد بودن خودتون اعتماد نکنین.
3- ما از مردایی که نقش بازی می کنن یا خیلی دوست دارن به زنا نزدیک بشن دوری می کنیم اما بعضی وقتا که تنهاییم باهاشون می خوابیم که به یادمون بمونه چقدر مهوعن!
4- این دفعه که خواستین به دوست دخترتون کادو بدین مجموعه CD های Curb your enthusiasm (دست از هوست بکش) رو بدین. مطمئن ترین راه به قلب زنان شوخی و خنده است.
5- همونطور که داریم از دوره رومانتیک بودن می گذریم ما هم یک رختخواب راحت رو به یک گردش پاییزی در پاریس ترجیح میدیم.
6- تحقیقات نشون دادن زنان پنجاه درصد بیشتر از مردان فکر می کنن و نود درصد اون پنجاه درصد هم مربط به فکر کردن درباره سکس است.
7- اینا تحقیقات زنان فرانسویه
8- یک وقتایی ما از خودمون آمار اختراع می کنیم تا بگیم حرفمون درسته
نوشته شده در زن نامه | برچسبها julie delpy, ژولی دلپی, جولی دلپی, زن, زنان | بیان دیدگاه »
این هم از عادات ما ایرانی هاست که تا هستیم بهم می پریم تهمت و بهتان می زنیم آنوقت دم دمای رفتن دلمان به درد می آید و چون رفتیم دیگر همه چیز خوب می شود ما می شویم فرشته و تازه یادمان می افتد نه بابا آدم خوبی بود. اصولا فرقی هم ندارد رفته خوب باشد یا بد مرگ همه را تطهیر می کند. چه می شود کرد این جا ایران است. فردوسی نازنین خوش گفت:
اگر تند بادی برآید ز کنج
به خاک افکند نارسیده ترنج
ستمکاره خوانیش اگر دادگر
هنرمند خوانیش اگر بی هنر
فریدون فرخزاد هم از این جنس بود و ناچار تا بود ازش بد می گفتیم ما را شاد می کرد می گفتیم لوده و دلقک است، حرف جدی می زد می گفتیم فری باید برقصه، از دین و سیاست می خواند می گفتیم این هم جنس بازه…. ولی حالا که رفته شب خیز چی ها و ایران فروش ها هم از او می گویند منتها به میل خود. چه می شود کرد این جا ایران است.
نمی خواهم در یادروزش به مدیحه سرایی بپردازم پس به یادش چند تا خاطره می نویسم.
فقره اول:
در یکی از برنامه هایش گوگوش را دعوت کرده بود همانطور که با آب و تاب و البته آرامش همراه با حجبش درباب مهمان سخن می گفت و نامش را می آورد گفت: امروز گوگوش مهمونه ماست اما وقتی می خواست بیاد اینجا از من قول گرفت که کسی انگشتش نکنه…
این مربوط به یکی از شوهای زنده اش بود و نه شوهای تلویزیونی میخک نقره ای و…
فقره دوم:
در یکی از برنامه های تلویزیونی که رامش را دعوت کرده بود رو به رامش کرد و گفت رامش شنیدم فردا میری ژنو و رامش گفت آره آنوقت رو به تماشاگران کرد و گفت فردا رامش میره ژنو منم میرم تفرش…
فقره سوم:
در یکی از برنامه هایش در خارج از کشور در جمع اپوزیسیون گفت (نقل از حافظه) ایران خراب شده من احتیاج به رییس جمهور و نخست وزیر نداره ایران من احتیاج به عمله داره… عمله عاشق…
فقره چهارم:
میهمانان برنامه های تلویزیونی اش از مردم بودند یک بار رفتگر آورد یک بار نامه رسان یک بار بازیگر تیاتر و یک بار هم دختربچه ای به نام مژگان را دعوت کرد که با هم یک آهنگ دو نفره اجرا کردند که شاید از زیباترین و شادترین آهنگ های تاریخ پاپ ایران باشد و ان این بود:
شب من شب تو فاصلشون زیاده…
امروز نمی دانم مژگان کجاست آیا به فرخ زاد فکر می کند یا نه اما آن روز در کنار فرخ زاد در یادها ماندنی شد.
فقره پنجم:
در یکی از کارهایش در خارج از کشور از قول خواهرش گفت “هنرمند بودن یعنی انسان بودن”
فقره ششم:
قسم بزرگش ” به روح خواهرم” بود.
فقره هفتم:
در باب ژورنالیسم و نقش خبرنگاران گفت: جمع کردن اخباری که در دنیا رخ می دهد و جمع بندی و انتشار آن خدمت نیست خدمت رو به جامعه به نظر من حافظ کرد آیا خبرنگارا نصفه کاری که حافظ برای ایران کرد رو تونستن انجام بدن؟ خبرنگارا برای این که من اینجا باشم خوبن ولی برای این که بخوام ایران باشم خوب نیستن….
فقره هشتم:
تعریف می کرد مرتب به بیمارستان کودکان سر می زده و براشون آواز می خونده و شادشون می کرده بچه ها “در و وا نمی کنم/ چون تو مهمونه منی” رو دوست داشتن… ادامه می داد این اواخر که می رفتم در می زدم و بچه ها همه با هم می خوندن:
درو وا نمی کنم نه درو وا نمی کنم
فقره نهم:
این شعر را برای سنگ مزارش سروده بود:
با من از عارفان سخن گویید
از ضمیر زبان سخن گویید
من نه از راه خود خطا رفتم
که فقط راه آشنا رفتم
عشق بود آن چه بود بنیادم
زان چه بر هستی شما دادم
تا برین خاک دیده بگشودم
جفت آیینه و صدا بودم
از درون و برون کلام شدم
رّستم از نام و اصل نام شدم
در درون ام به عشق پیوستم
سبز گشت از اشارت اش دست ام
چون کتاب ام به نام او شد باز
باز شد این دریچه را آغاز
اینک از عشق، پاک پاک ام من
گرچه خاکی، درون خاک ام من
تا مزارم مسیر پرواز است
بال بگشا، که هر دری باز است
دشت ذهن ام ، بهار و بیدار است
این گذر گه نه آخر کار است
بر من از عشق گر دمی باری
در نهایت ز عشق بیداری
بی فریدون فرخ ام زنهار!
دل بنه بر دل ام در این دیدار
٢٤ تیر ماه ١٣٥٩ – تهران
فقره دهم:
این ترانه مرا سخت به یاد خودش می اندازد گویا خود خودش است که نه این که بخواند بل که بند بندش را زندگی کرده باشد:
همه حرفامو شنیدی، همه حرفاتو شنیدم
همه تقدیر زمان بود که من از تو نبریدم.
تو زمانی ز سر عشق به سوی شاخه پریدی
تو دل شاخه شکستی تو غم شاخه ندیدی.
هدف این بود که مرا روی زمینت بکشانی
سخن این بود که چراغی به زمینم برسانی
ولی افسوس که به جز غم به مشامم ندمیدی
غم و اندوه مرا در قفس خانه ندیدی
ولی افسوس که به جز غم به مشامم ندمیدی
غم و اندوه مرا در قفس خانه ندیدی
همه حرفامو شنیدی، همه حرفاتو شنیدم
همه تقدیر زمان بود که من از تو نبریدم
تو زمانی ز سر عشق به سوی شاخه پریدی
تو دل شاخه شکستی تو غم شاخه ندیدی
کمکم کن که نمیرم کمکم کن که نمانم
کمکم کن که پس از تو نفسی بیش نتوانم
من واین کوچه ی بودن، تو و این باغ رهائی
کمکم کن که تبسم ندهید بوی تباهی
من واین کوچه ی بودن، تو و این باغ رهائی
کمکم کن که تبسم ندهید بوی تباهی
من واین کوچه ی بودن، تو و این باغ رهائی
کمکم کن که تبسم ندهید بوی تباهی
من واین کوچه ی بودن، تو و این باغ رهائی
کمکم کن که تبسم ندهید بوی تباهی
یادش سبز و خاطرش گرامی
نوشته شده در فرهنگ و جامعه, هنر | برچسبها فریدون, فرخ زاد, خاطرات | بیان دیدگاه »
“و ای کاش مردگان را روزی ویژه بود
تا وقتی که از برابر این همه اجساد می گذریم
تنها دستمالی برابر بینی نگیریم
این پرآزار گند جهان نیست
تعفن بیداد است”
احمد شاملو
دیروز سالگرد بمباران هیروشما بود. ورقی دیگر بر سیاهی های قرن بیستم که بشر دانشمند امروز چگونه توحش اسکندرها و بربرها و مغول ها و تیمورها را روسفید تاریخ می سازد. اما گمان می کنم شصت و پنج سال زمان کافی باشد که دست از گریه و شیون بکشیم و به جای ناله سردادن بر قربانیان بی گناه این رویداد به فکر درس هایی باشیم که لازمه تاریخ خوانی است مگر نه اینکه به راستی گفته اند تاریخ معلم انسان هاست و درسهایش می تواند برای این بشر که البته کمتر به این مکتب خانه سری زده است نجات بخش باشد…
در مراسم امسال برای نخستین بار گروهی از کشور آمریکا حاضر شدند این پیام چیست؟ نامش را بگذاریم عذرخواهی و فعلا کاری نداشته باشیم منتقدان هنوز پافشاری می کنند آمریکا از ژاپن رسما برای این کار پوزش نخواسته است. سیاست آمرکایی ها ویژه خودشان است بر اساس مصالح مردم خود و بدینگونه هرجا لازم باشد از عذر خواهی نخواهند هراسید. آمریکایی ها همچنان از ژاپن به خاطر پرل هاربر خشمگینند و هیروشما را واکنشی بر آن و سرپیچی از اولتیماتوم پوتسدام می دانند، آمریکایی ها از ایران به خاطر ایرباس پوزش نخواسته اند اما به دلیل همکاری در سرنگونی تنها حکومت دموکرات و ملی ایران رسما از مردم ایران عذر خواهی کرده اند این ها نشان می دهد ما با یک غول بی شاخ و دم روبه رو نیستیم آن ها منطق دارند و با حساب و کتاب دوست و دشمن را معلوم می کنند. این نشان می دهد نزد آنها ادبیات قلدری وجود ندارد.
حضور جان راس در این مراسم مرا به یاد ویلی برانت وزیر امور خارجه آلمان غربی انداخت که در مراسم یادبود قربانیان لهستان در جنگ جهانی حاضر شد در مقابل بنای یادبود کشته شدگان زانو زد و سخنرانی سکوت را به جای آورد. این بود پیام مردم آلمان به کشته شدگان لهستانی، پولیش ها، ژرمن ها، اسلاوها، جهودان و …
آری دردها می آیند و یک روز هم می روند باید زندگی کرد….زندگی چه واژه غریبی ای کاش معلمان ما که همنشین و یار و وسیله کمک آموزشیشان خط کش و شلنگ بود این یکی را به ما می آموختند تا بدانیم در این فرصت کوتاه چه زیبایی هایی در انتظارمان است. ژاپنی ها بخشیده اند امروز زندگی می کنند اما فراموش نکرده اند. در این مراسم و مشابهات آن فریادهای مرگ بر آمریکا سر نمی دهند همانگونه که لهستانی ها، مجارها، گل ها و چک ها مرگ بر آلمان نمی گویند زنده باد زندگی می خوانند و به آن می اندیشند. پس بخشش یکی از درسهایی است که از تاریخ می توان آموخت.
آمریکا اصلی ترین شریک تجاری ژاپن است همکاری های نه فقط تجاری که صنعتی که سبب شکوفایی و پیشرفت بیشتر طرفین می شود ادامه دارد و هر دو سوی برابرانه از آن سود می برند پس اگر چیزی خوب است و برای بشر سودمند این کار جاهلان است که از منافع آن چشم بپوشند و به سوابق تیره گذشته بیندیشند مگر نه این که قرار شده زندگی کنیم.
اما فراتر از این منافع اقتصادی نفس دوستی و گذشت مهمترین معمای این داستان هاست. می گویم معما چون ما در مکتبی رشد نموده ایم که در آن -علیرغم همه شعارها- خون را با خون می شویند. حتا وقت مصالحه نیز باید خون بس نمود، دسته ای گروگان رد و بدل شود (نه این که سیاوش مظلوم تاریخ در سرپیچی از این گروگان کشی نافرخنده میهن و جانش را از دست داد؟) و در بهترین حالتش باید از خاندان مقصر دختر گرفت (چرا دختر و نه پسر؟ چون در این فرهنگ زن اسباب معامله است.) و تازه اگر خیلی بخواهند برابر باشند یک دختر بدهند و یک دختر بگیرند تا بیشتر از هر چیز آرامش قبل از طوفان باشد و ما بگوییم فعلا همه چی آرومه…
اگر جنایات آلمان ها در جنگ دوم، کشتار جهودها، بمباران اتمی و قتل عام ارمنی ها بدست ترک ها را از(؟) بزرگترین فجایای قرن بیستم بشماریم امروزه میبینیم به جز مورد آخرین بقیه به حالت دوستی برگشته است اما در عوض کینه هایی جدید و ناپیدا حلول نموده و بخشی از مردم را با خود درگیر نموده است شاید سرآمد آن ها دشمنی ایران با آمریکا باشد. میبینید که منشا این دشمنی های نوین صرف نظر از خواستگاه و دلایلشان در خاورمیانه قراردارد. دلیلش شاید تنها این نیست که مردم این خطه مشرقی با نیروی احساس به جای فرمان عقل تصمیم می گیرند آن ها هم مردمانند اما عادت نموده اند همه بدبختی های حال حاضرشان را ناشی از مصیبتی که پیشر دیده اند بدانند. باز در این میان وضع ارامنه متفاوت است دشمن خونخوار قتل عامشان نموده و از خانه بیرونشان انداخته است اما چه می شود کرد مگر قرار نیست زندگی کنیم؟ اتفاقا گمان نمی کنم ارمنی ها هم جز این نظری داشته باشند باید مقصر پیش قدم شود آن ها نیز ببخشند ولی…ولی مهمترین بخش ماجرا: از این بخشش چه سودی نهفته است؟ نیروی محرکی که آدمی را به جلو می برد یا می ایستاند… بدا به حال مردمی که روز به خود بیایند و با خود بیندیشند و آنگاه ببینند حاصل این دشمنی ها چه بوده از همه بدتر دلیل آن چه بوده است…
درس دیگر این که چه کسی می گوید خون مردم هیروشما و ناکازاگی از دیگر کشته شدگان دنیا و جنگهایش کمرنگ تر بوده؟ از مادران و پدران ما که در یورش اسکندر و برای خوشامد روسپی ای در پرسپولیس سوختند، در قادسیه از دست رفتند آن ها که در کشتار محمود و مغول مردند و یا آن ها که تیمور پوستشان را کند و از سرشان مناره ساخت و دست آخر نازنینانی که به دست صدام، مردم “مظلوم عراق” یا هر چه نامش را بگذاریم کشته شدند و ریه هایشان از گازهای بدبو از کار افتاد… دویست و پنجاه و اندی هزار ژاپنی در عرض دو روز مردند و عده بسیاری هنوز از عوارض آن رنج می برند، حدود نه تا یازده میلیون جهود قربانی جهود ستیزی نازیسم شده اند امروز فرزندان اینان چه می کنند؟ زندگی می کنند فراموش نکرده اند چه گرفتاری هایی بر آن ها رفته است اما بخشیده اند اما می دانید تفاوت ما با آن ها در چیست؟ ما فراموش کرده ایم اما نبخشیده ایم! فراموشی تنها ناشی از اخلال در حافظه تاریخی نیست اگرچه این مهمترین دلیل آن است اما تاریخ سازی نیز در کار است ما در یادبود سال ششصد و شصت و پنج که مغول به بغداد رسید و کشتاری نو آغازید چه کار می کنیم؟ چند نفر از ما سالگرد کشتار تخت جمشید را به یاد دارد و کدام یک از ما در مراسم یادبود قتل عام تیمور از مردم اصفهان حاضر شده است؟ چرا راه دور می رویم در سالگرد بمباران حلبچه و سردشت چه کاری می کنیم که نشان از به یاد آوردن واژه دوستی باشد؟ بیست سال از پایان جنگ گذشته و ما تنها به این اکتفا کرده ایم که بگوییم خرمشهر را خدا آزاد کرد. هیروشیمای امروز از نوعروسان دنیاست و خرمشهر و آبادان ما….
اما درسی دیگر از این کلاس پربار: اگر یک نفر در دنیا پیدا شود و بگوید بمباران هیروشیما واقعیت نداشته چه کار کرده؟ رفتارش را چگونه تحلیل می کنند؟ نه این که سخنش ناراحتی بازماندگان این واقعه را باعث می شود؟ نه این که هنجارش دور از ادبیات دوستی و زندگی است که در قرن جدید بیش از پیش بدان نیازمندیم؟ از آن رو که اطرافیان ما همه این روش را پیش گرفته اند و هیچ یک نیز از آن پشیمان نشده است. ما سخنان خوش و نغز زیادی در ادبیاتمان داریم که البته کمتر به کارشان میگیریم یکی هم مثلا این که:
صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را
نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی
فردا سالگرد بمباران اتمی ناکازاگی است سالگرد یعنی این که به یادتان هستیم دوریمان رنج آور اما نباید باعث بی توجهی به زندگی شود. زندگی یعنی حلقه ای از مهر که از دیار فرنگ ژاندارک دهقان را به ساداکو دختر شجاع مشرق و ندا مهربانوی (از واژه هایی چون شیر و پلنگ که معنای خونخواری دارد بدم می آید) ایرانی متصل می سازد تا ما به یاد بیاوریم: از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر…
نوشته شده در فرهنگ و جامعه | برچسبها هیروشیما, بمباران, سالگرد | بیان دیدگاه »
چندی پیش یک ناآدم متهجر به نام ازغدی که سخنان بیهوده فراوانی به زبان می آورد که در آن ها هیچ نشانی از خرد دیده نمی شود سخنانی گفت که یکسره زشت بود و در آن ها به زنان ایرانی به ادبی نمود. ما امثال او را کوچک تر از آن می دانیم که پاسخش را بدهیم اما برای روشن شدن حقایق لازم است گاه نادانی این افراد بیشتر جلوه گر شود یعنی با سلاح خرد به نابخردیشان تاخت تا اینگونه رسوا شوند و مغز توخالی شان نزد مردم پیدا شود.
باری او خطاب به زنان گفته بود (نقل از حافظه) بچه دار نمیشی که هیکلت بهم نخوره؟ مرده شور هیکلت رو ببره هیکل تو برای شوهرت و بچه هاته….
این نگاه وحشیانه که زن را ماشین جوجه کشی و ساخته شده برای لذت مرد می داند البته نزد خردمندان جایگاهی ندارد چه بسا کسی در یک مملکت آزاد و متمدن چنین مهملاتی بگوید او را به دیوانه خانه برند و زنجیر به پایش و مهر بر دهانش بیفکنند تا دیگران از صدمات این روح آزرده در امان باشند.
اما این نادانان در ایران ناگهان پا به جهان نگذاشته اند بل که یک رشته آداب و روش هایی به رشد این بی فرهنگی در جامعه منجر گردیده وگرنه اینان کوچک تر و ناچیزتر از آن هستند که بخواهند بیندیشند و نظریه بدهند. ما در این مجال به علل پیدایش این معضل نمی پردازیم چه اگرچه دلایلش روشن است اما نیاز به پرداختن دارد ولی یک نمونه دردناک از این اندیشه را بر می شمریم تا هم به عمق فاجعه پی ببرید و هم بدانید این بدبختی مخصوص امروز و سی سال پیش نیست.
بانو آلینوش طریان که از او به نام مادرفیزیک ایران یاد می شود زیرا نخستین بانویی بود که به کرسی استادی دانشکده فیزیک دانشگاه تهران رسید پس از پایان تحصیلاتش در مقطع فوق لیسانس نزد پرفسور حسابی رییس دانشگاه می رود و از او می خواهد به او بورسی برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا در کشور فرانسه بدهد اما دکتر حسابی در پاسخ می گوید: تا همین جا هم برایت زیاد است دیگه باید بری آشپزخانه…
البته این بانو به خرج خود به فرنگ می رود و دکترا میگیرد.
در این مقال نمی خواهیم شخصیت پرفسور حسابی را خدشه دار کنیم صرفا واقعیتی را گفتیم و فرهنگ منحوطی که حتا بر فرنگ رفته ها و تجدد دیده های ما نیز چیرگی نموده و آنان را از راه عقل و انصاف دور نموده است.
نوشته شده در فرهنگ و جامعه, زن نامه | برچسبها ایران, ازغدی, زن, زنان | 2 دیدگاه »
ورزش
ورزش در دهه شصت فراز و نشیبی بسیاری به خود دید و بر آن وقایعی رفت که در وهم می نگنجد. آخرین رویداد مهم ورزشی که ایران در آن حاضر بود جام جهانی 1978 آرژانتین بود: اولین حضور ایران در جام جهانی که عملکرد بدی هم نداشت در آن دوره به دلیل شلوغی های ایران تدابیر امنیتی زیادی در آرژانتین برای تیم ملی در نظر گرفته بودند گروهی دانشجو تهدید کرده بودند که نمی گذارند ایران بازی کند و باقی قضایا به هر حال عملکرد ایران در آن بازی ها بد نبود حاضرین در جام جهانی همه از اسطوره های فوتبال ایران بودند که متاسفانه از بسیاری از آن ها نامی برده نمی شود: ناصر حجازی، نظری، عبداللهی، کازرانی، اسکندریان، پروین، قاسمپور، صادقی، نایب آقا، جهانی، فرکی، روشن، دانایی فر، الله وردی و بهتاش فریبا ترکیب ایران در آن بازی ها بود.این ها مربوط به دهه شصت نیست اما یادی از آن روزها را لازم دیدم.
باری با پیروزی انقلاب ورزش به امری تجملی و طاغوتی مبدل شد روزهای آغاز انقلاب یک انگ بود که به هر کی می زدند دودمانش را می توانستند بر باد دهند: ساواکی
و ورزشکاران زیادی را به این تهمت آزردند ناصر حجازی، پرویز قلیچ خانی، لواسانی و حتا علی پروین. قلیچ خانی بار سفر بست و رفت و آن ها که ماندند آزار و سختی های بسیاری را تحمل نمودند. پیرو این حرکات فوتبال نیز در ابتدای دهه شصت ممنوع شد جنگ هم بود و اینطوری دیگر پیگیری فدراسیون از بین رفت لیگ تعطیل شد و در های استادیوم آزادی باز بود اما برای جلوگیری از شلوغی و این که احیانا شعاری علیه رژیم بدهند طبقه دوم استادیوم را ممنوع کردند کسی حق نداشت برود آن جا و دلیلشان هم این بود که خطر ریزش است چون شاه خائن از مصالح مرغوب استفاده نکرده و انقلاب هم که متعلق به مستضعفین است مبادا بلایی سرشان بیاید. (اما در اواخر دهه شصت دیدند شکر خورده اند و مصالح طبقه دوم مثل طبقه اول بوده و تا همین امروز بدون هیچ عملیات تقویت و بازسازی از این استادیوم استفاده می شود) باری بازی ها بلیطی نبود و تماشایشان رایگان بود امجدیه هم تعطیل شد و این طوری فوتبال تا مرز نابودی پیش رفت از سوی دیگر تیم ها هم مرد بازخواست قرار گرفتند تیم تاج (استقلال امروزی) به دلیل وابستگی اش به دربار بیشتر مورد اذیت قرار گرفت و حتا قرار شد منحل شود اما گروهی از فوتبالیست های آن مانند ناصر حجازی، حسن روشن و… با چنگ و دندان تیم را نگه داشتند کم کم تاجیهای دیگر هم به تیم برگشتند و نام تیم عوض شد و اینطوری استقلال یا تاج زنده ماند. نام پرسپولیس را هم به پیروزی عوض کردند و تا همین امروز معلوم نیست نامش چیست فدراسیونی ها می گویند پیروزی و طرفدارانش پرسپولیس و در این جا یک نتیجه اخلاقی هست که: فدراسیون از مردم نیست وگرنه دلیلی ندارد صداکردنشان این میزان با هم تفاوت داشته باشد.
باری اندک اندک لیگ دوباره راه افتاد آن موقع ها لیگ باشگاه های تهران بود نه لیگ ایران. تیم های آن معمولا استقلال، پرسپولیس، پاس، دارایی، هما، پورا، وحدت، راه آهن، نیروی زمینی، بنیاد شهید، گسترش، شاهین، برق تهران و… بودن دسته دو هم داشتیم و لابد دسته سه و بعد هم بازی های منطقه ای لیگ سراسری نبود و بقیه شهرها هم برای خود لیگ داشتند البته آن ها فوتبالی بودن مثل خوزستان که همیشه قطب فوتبال کشور بود و در جنگ از میان رفت یادمه در همون روزهای جنگ تیم ملی ژاپن به ایران اومد و با تیم منتخب خوزستان بازی کرد که تیم خوزستان 4 بر 1 بازی را برد. بازیشان عالی بود امروز ولی ببینیم چی شده ژاپن در جام جهانی آبروی آسیا را می خرد و کریم باقری صادقانه و راستگویانه می گوید ایران لیاقت جام جهانی را نداشت. از تیم های خوب خوزستانی می توان جنوب اهواز را نام برد که یک ستاره ای داشت به نام کریم باوی که در تیم ملی هم بازی های قشنگی می کرد و فکر کنم در پرسپولیس هم بازی کرده.
یادمه ما با چه علاقه و ولعی بازی های لیگ تهران را تعقیب می کردیم آن روزها هم استقلال و پرسپولیس پرطرفدار بودن و تیم های دیگه عموما هواداری نداشتن اما خب بعضی هاشان قوی بودن مثل دارایی و پاس که ریشه در فوتبال قبل از انقلاب داشتن در پاس محمد خاکپور و حمید استیلی بازی می کردن، وحدت هم تیم خوبی داشت که سید مهدی ابطهی در آن بازی می کرد و یامه یک بار پرسپولیس رو 2 بر صفر برد، هما هم تیم خوب و بی ادعایی بود دروازه بانش احمد سجادی داشت و یک مهاجم که نامش مهدی فلامرزی بود و بد گل نمی زد اما سخت حریف دو ابرقدرت پایتخت می شد. نصرالله عبداللهی بازکن اسبق تاج مربی شاهین بود و ژاله مستقیم مربی بنیاد شهید که استقلال یک بار 3 بر 2 بردش. نتایج جسته گریخته یادمه. قهرمان هم معمولا استقلال یا پرسپولیس بود و بعد از آن ها پاس یا دارایی…. استقلال در یک برهه ای بهتر کار می کرد تاکتیکش بر اساس دفاع و ضدحمله بود اما پرسپولیس هجومی تر بود ولی استقلال چون با فکر بازی می کرد معمولا بهتر هم نتیجه می گرفت در استقلال احمدرضا عابدزاده، حمید بابازاده، جواد زرینچه، رضا حسن زاده، مهدی فنونی زاده، صادق ورمزیار، شاهرخ و شاهین بیانی، مجید نامجومطلق، رضا افتخاری، عبدالصمد مرفاوی، عباس سرخاب، کوروش تشت زر، محسن گروسی(خیلی جوون بود که از استقلال شروع کرد برای سربازی رفت پاس و دوباره به استقلال برگشت)، عبدالعلی چنگیز و… بودن پرسپولیس هم سلطانی، مجتبا محرمی، فرشاد پیوس، رحیم یوسفی، مجتبا کرمانی مقدم، رضا عابدیان، مرتضا فنونی زاده و…. این ترکیب اواخر دهه شصته در اوایل دهه شصت در استقلال ناصرحجازی، حسن روشن و…. بودن و در پرسپولیس علی پروین، مرحوم صفر ایرانپاک و… شاهرخ بیانی بعدها به پرسپولبس رفت مجید نامجو مطلق و عابدزاده هم در دهه هفتاد همینطور….
یادش به خیر کل های دو تیم…. سال 69 استقلال به شروع کرد به پایه گذاری سنت 7 ساله یعنی تا هفت سال (سال 76) پرسپولیس نتونست اونو ببره… در یک زمانی پرسپولیس از نظر اخلاقی افت داشت یعنی استقلال دستکم تو این بخش محکم تر بود بازیکنانی که از نظر صفات اخلاقی خیلی پایین بودن می گفتن تو یک مسابقه عابدزاده (اون موقع استقلالی بود) و مجتبا محرمی شرط بسته بودن که اگه استقلال برد به نفع عابدزاده و اگه بازی مساوی شد به نفع محرمی و برنده باید انگشت به فلان بازنده فرو می کرد. خلاصه بازی 1 به 1 شد و محرمی…. اونوقت هر دو رو بردن کمیته انضباطی…. این ها را مردم می گفتن شایعه بود ولی تا نباشد چیزکی مردم نگوید چیزها یا این که پرسپولیسی ها میگفتن چنگیز با چاقو میره تو زمین و هر کی نزدیکش بشه اونو می زنه… تماشای باز ها هم داستانی داشت مثل الان پخش زنده نبود فقط بازی های استقلال و پرسپولیس رو تازه با تاخیر پخش می کردن ما که خیلی علاقه داشتیم از رادیو گوش می کردیم بازی های دیگه رو کامل نمی دادن یک برنامه ورزشی بود به نام ورزش و مردم که گل ها رو نشون می داد اطلاع رسانی هم ضعیف بود دو مجله ورزشی داشتیم کیهان ورزشی و دنیای ورزش دنیای ورزش رنگی بود و خواندنی تر هر دو رو معمولا می خریدیم. و این طوری با ورزش دنیا هم آشنا می شدیم البته الان یادم نیست اخبار دنیا با چقدر تاخیر بدستشون می رسید ماهواره و اینترنت که نبود ورزشی نویسان هم از طریق ژورنال های دنیا مثل کیکر خبر می گرفتن که خب تا بخواد به کشوره عقب افتاده ای مثل ایران برسه حتما کلی رویداد جدید رخ می داد….
بازی های تیم ملی هم جالب بود عرق ملی بیشتر بود و مردم دوست داشتن مهمترین رویداد فوتبالی دهه شصت مربوط به بازی های آسیایی سال 90 پکنه که ایران قهرمان شد و خاطره بازی های تهران را زنده کرد یادمه در مرحله نیمه نهایی ایران خورد به کره جنوبی که خیلی قوی بود و همه می گفتن ایران می بازه… ایران همش دفاع کرد تا آخرای بازی یه پاس دادن به مرحوم سیروس قایقران اونم با دروازه بان تک به تک شد و با یک ضربه خیلی قشنگ ایران را جلو انداخت و بازی رو بردیم فینال با کره شمالی بود که در پنالتی ایران قهرمان شد عابدزاده پنالتی ها را گرفت و پنالتی آخر ایران را مجید نامجومطلق گل کرد…. یادش به خیر فوتبال پاک بود و مردم از قهرمانی تیم کشورشون احساس غرور می کردن نام باشگاه در مقابل تیم ملی ارزش نداشت و تهرانی و شهرستانی نداشتیم. در دهه شصت استقلال قهرمان جام باشگاه های آسیا شد و پرسپولیس قهرمان جام در جام آسیا افتخاراتی که دیگر به آن نرسیدن. ناصر حجازی هم مربی تیم محمدان بنگلادش بود که با آن تیم قهرمان جام باشگاه های آسیا شد…. فوتبال دهه شصت پاک بود فوتبالیست ها به خاطر پول بازی نمی کردن فوتبال تفریحشان بود و همه شاغل بودن.
اما جام جهانی….خب ایران که انتخاب نشد اما تلویزیون هم به دلیل این که جام جهانی را رویدادری امپریالیستی می دونست بازی های سالهای 82 و 86 را نشون نداد فقط نتایج را جسته گریخته می گفتن و تعدادی از گل ها را نشون می دادن پخش بازی های جام جهانی بصورت زنده از سال 90 ایتالیا شروع شد که با تاخیر کمی بازی ها را نشون دادن و ما در جریان ایرن بازی ها قرار گرفتیم در همین سال 90 بود که زلزله منجیل و رودبار حین بازی تیم های برزیل و اسکاتلند اتفاق افتاد که واقعه تلخی بود. المپیک هم چنین سرنوشتی داشت اولین المپیکی که جسته گریخته پخش شد 88 سئول بود و المپیک های مسکو و لس آنجلس اصلا تحریم شد و ایران شرکت نکرد چه برسد که تلویزیون گزارشی هم از آن بخواهد پخش کند.
این ها وقایع فوتبالی بود بعد از فوتبال نوبت کشتی است کشتی در آغاز دهه شصت ممنوع شد آن را یک کار سکسی و زشت می دونستن تلویزیون تا سالها نشون نمی داد می گفتند هم جنس بازیه و زن ها تحریک میشن کم کم فهمیدن شکر خوردن کشتی راه افتاد و در دو دوره بازی های آسیایی 82 و 86 شرکت کرد و نتایج خوبی گرفت. اکبر فلاح، سیم خواه، آیت واگذاری، علی رضا سلیمانی، رضا سوخته سرایی، امیرخادم (رسول بعدها یا اواخر دهه شصت آمد)، اویس ملاح، مجید ترکان و… از طلایی های ایران در دهه شصت بودن در فرنگی هم احد پازاج در آسیا حرف برای گفتن داشت…
به جز این دو ورزش باقی ورزش ها جایی در دهه شصت نداشت والیبال و بسکتبال مخصوص دانشگاه ها و آدم های با کلاس بود، کسی با بدنسازی و پرورش اندان آشنایی نداشت مگر در اواخر دهه شصت و آشنایی با آرنولد شوارتزنگر، گلف و تنیس و بدمینتون ورزشهای طاغوتی و اشرافی بودن ، ورزش های وحشی بازی مثل کاراته، تکواندو، ووشو، جودو و… از اواخر دهه شصت جا افتاد ورزش هایی که در شرق آسیا به عنوان عرفان آموزش می دادن و ما کشف کردیم که باهاشون خوب می شه هم رو کتک زد و ناقص کرد…. قهرمان این کارها هم بورس لی بود سالیان بعد که فیلم صمد در راه اژدها را دیدم خیلی برام جالب بود که همه گرفتاری هایی که صیاد اونجا نشون داده در دهه کودکی ما هم وجود داشت.
گفتم که از طریق مجله با ورزش دنیا آشنا می شدیم کشف های خارجیمان گری گاسپاروف بود که بعدها آنتولی کارپوف شکستش داد و من خیلی سر این قضیه غصه خوردم… از تنیس هم این مجلات می نوشتند بوریس بکر، آندره آغاسی و… در بسکتبال هم با غولی به نام مایکل جوردن آشنا شدیم. این کشف های ورزشی ما در دهه سیاه شصت بود چه قدر به داشتم این اطلاعات ناچیز افتخار می کردیم و با چه مشقتی همین ناچیز را به دست می آوردیم و می بلعیدیم اگه یک ربع دیرتر به گیشه روزنامه فروشی می رفتی مجله تموم شده بود و تو یک هفته از وقایع عقب می موندی.
نوشته شده در فرهنگ و جامعه, ورزش, از خود نوشتن | برچسبها 60, خاطرات, دهه شصت | 2 دیدگاه »











































