عربده جویان پشت درند
با چماق و زنجیر…
(بهرام بیضایی)
سیمای لمپن
با شلوار جین، تی شرت زرد آستین کوتاه، کفش های کتانی یک جلیقه سبز تنش کرده و کلاه ضد شورش بسر سر گذر ایستاده یک سپر بزرگ یک دست و دست دیگر باتون لاستیکی را گرفته اگر این نوعش تمام شده باشد باتون چوبی از آن ها که چوپانان به دست می گیرند تا عبور از کوهستان را یاورش باشد و گاه جانوری، متجاوزی را بتاراند و اگر خیلی دیر رسیده باشد کابل و زنجیر…
وقتی در میان نیروهای انتظامی افرادی با این آلات که ویژه اراذل است دیده می شود تردید نظامی بودنشان بیشتر هویدا می شود که وقتی هر کس می تواند از میدان حسن آباد رخت سرهنگی بخرد چگونه به تن یک لمپن لباس حافظ جان و ناموس(!) دیگران را نتوان پوشاند.
می گفتند روزی 300 هزار تومان می دهند با ناهار و شام که بیایند و مردم را کتک بزنند آن ها که از حومه به تهران می آیند کامیون ها را دیدند که آن ها را به قلب حادثه حمل می کند در روزهای پر جنب و جوش اگر از میدان راه آهن، منیریه، جمهوری و… به سوی چهار راه ولیعصر، کریمخان و… می راندی بر روی ترک موتور بچه های هفده هجده ساله را میدیدی که چوب به دست و با لباس اسپورت در حال حرکت بودند.
آیین لمپنیسم
قدمت لمپنیسم در دنیا حتما به اندازه عمر دیکتاتورهاست در ایران از روزگار پهلوی اول اندک اندک دسته های لمپن شکل گرفتند و در روزگار پسرش به صورت سازماندهی شده در خدمت سیستم در آمدند طیب حاج رضایی و شعبان جعفری از نامدارترین این عملگان زور هستند که در خدمت دیکتاتور حمله به مراکز مخاطره آمیز سیستم را به عهده داشتند این مراکز سر و سینه مردم و درب خانه دکتر مصدق (شعبان با اتومبیلش به درب خانه دکتر مصدق کوبید) و هر مرکز و اتاق فکری را شامل می شد. در روزهای پس از انقلاب به یاد می آید چگونه اخلاف این اراذل با چاقو، چوب، لانچیکو و هر آلت وحشی گری به تجمعات مردم حمله می کردند و اگر یک واکنش کوچک از سوی مردم در مقام دفاع رخ می داد ضربات و حرکات به مراتب تشدید می شد و این بهانه ای می شد که پلیس هم دخالت کند و آن تجمع را بهم بزند فردا هم پشتیبانان لمپن ها در روزنامه هایشان می نوشتند مردم با هوشیاری توطئه ضد انقلاب را خنثا نمودند.
انکار لمپنیسم
تلاش سیستم های این چنینی این است که فعالیت اراذل و اولاش هوادار خودش را به توده مردم نسبت دهد. هوشیاری مردم در خنثا نمودن توطئه ضد انقلاب و مشابهات آن اینگونه می نمایاند که توده هیچ کار و زندگی ندارد یکسره در خیابان به دنبال ضد انقلاب است و هر جا که عده قلیلی از آن ها را می بیند بصورت خودجوش همه مردم سرشان می ریزند و جامعه را از لوث وجود آن ها پاک می کند اما این هماهنگی و احساس مسوولیت مثال زدنی با یک مغلطه روبه روست: این مردم آگاه چگونه درست در سر بزنگاه می رسند و مگر هیچ کاری ندارند که می توانند سر ساعت در مقابل صدای مخالف حاضر شوند و با پتک تعصب سرشان را بکوبند؟ چگونه این همه هماهنگی در مملکتی که در ورزش ها و کارهای گروهی هیچ نمی شود نزد این گروه خودجوش رخ می دهد. ترفند چنین است که سازماندهی این افراد به حساب خودجوشی و مزدوری و حقوق بگیریشان به آگاهی و هوشیاری انگاشته شود. از همه بدتر چرا همیشه تعداد این مردم از مخالفان خیلی کمتر است؟
سرنوشت لمپنیسم
به این بیندیشیم که خواست مردم به نتیجه رسید مردم پیروز شدند و آنچه که می خواستند شد من نامش را می گذارم آزادی حالا یک جمعیتی داریم به نام لمپن شغلش چیست؟ زن و دختر مردم را با باتون بزند بدون هیچ دلرحمی گاز اشک آور در جمعیت بیندازد کمین کند و به مردم بی دفاع تیراندازی نماید و به پسرها تجاوز کند. حقوقش را هم میگرد حالا با کم و زیادش کاری نداریم ولی این شغلش است حالا در ایرانی آزاد شغل این ها چه می شود؟ رفتگر در فردای آزادی نیز به کارش می پردازد، پزشک به بیمارستان می رود و مهندس طراحیش را می کند اما این ها چی؟ دوباره به شغل چماق داری می پردازند؟ مگر قرار است دوباره به همین رویه ادامه داد؟ یادمان هست پس از اعدام گروهی از پرسنل ساواک در آغاز انقلاب بقیه شان به استخدام ساوامای تازه تاسیس در آمدند. تعداد این مزدوران اندک نیست و از آن بدتر جز این کار دیگری نمی دانند برای فردای آن ها باید نقشه کشیده شود پیش از آنکه سوار بر موج شده و جنبش مصادره شود آتاتورک پس از تاسیس ترکیه گفته بود این آخوندها را بفرستید اجباری (سربازی) شکم هایشان آب شود برگردند بروند دنبال یک شغل آبرومند.



























